بیدم با هر نسیم به هم می ریزم
غبارم با هر تکان فرو می ریزم
هبوط عشق من روز مرگ من است
دانسته در گور می روم و ندانسته بر می خیزم
بیدم با هر نسیم به هم می ریزم
غبارم با هر تکان فرو می ریزم
هبوط عشق من روز مرگ من است
دانسته در گور می روم و ندانسته بر می خیزم
مرا دگر حتی با خیال شما کاری نیست
از دل من تا دل شما هیچ راهی نیست
من دیوانه و صفی و شما عاقل شهر
می روم تا بمانید اگر رفتن گناهی نیست؟
دل تان خون است از افکار چشمانم می دانم
به خلوت می کوچم که مرا نزد شما جای نیست
هنوز حیرانم کینه هاتان از کجا می جوشد
پاسخم دهید اگر پرسشم را خطای نیست
دست دراز کردم دستم را بریدید دریغا
حتی در کلامتان کفر میجوشد و صفای نیست
پایان این راه آغازیست با اشنای خویشتن
در خود خدا یافتم که در بین شما خدای نیست
شهر من در مشت شب
خفته خاموش
چون حس مرگ ..
.
گرد و غبار سکوت
بر می خیزد
زین نفسهای سرد
.
وقت آن شد تا فقانی بر کشد
از درون دل بر بلندای دیواری
از کاه و گل
به نفرت و به ناز.
.
آن خروس پر طلایی
درون کلبه ی خورشید خفته در آغوش دشت.
.
تا که بر خیزد کسی
یا که دودی
از درون این کومه ها ی تاریک درد
.
صبح آمد صبح آمد
باز می پراکند در گوش زندگی
قاصدک با بالهای نحیفش
تازه تازه دست رو شسته
وای از این خبر
.
بر خیزید مردگان
این بار از دنده ی دگر
نه چپ نه راست
از سوی تازه تر
....
هرچه هست در نگاهم
هم جلوه ی حضور تو.
.
قد صنوبر
ناز بالای نگاه پر شور تو.
.
رنگ هر گل و طروات هر شبنم
نماد جلوی هر لحظه بود تو.
.
در وصف عشق چه توان نگاشت با قلم
که همه دنیا به یک نگاه من
جلوی زیبای لبخند پر غرور تو.
.
آبشارها در فغان که بر کشند فریاد
خارند پیش آبشار گیسوی تو.
.
کجا نشینم که تو نبیننم
که بودم همه نماد بود تو.
.
عشق من بگذار سر به کوی تو بمیرم
شاید قربانی راه تو دمی برابر شود
با همه مهربانی ودل صبور تو.
.
از هر نسیم بوی از عطر تو یادگار می بویم
که نفست در هوا پرا کنده
که من زندگی کنم
در هوای که پر از بوی تو.
.
مهر دستانت در برخورد با باد
می رسد از آن دور تر ها
می دهد بر تنم نویدی که من کنم یاد
باد بامن بگو از مهربانی عشقم
که پراکنده است به دور من
هوای که بر خورد به روی تو.
.
در هر طبش قلب زمین در بهار
در نفس هر بنفشه ی که صبح خبر می دهد زیار
در تولد و مرگ غنچه ی از زیبای تو یادگار
باز بسته شدن چشمان دلجوی تو.
.
دستانم تمنا ی دستانت
دست می کشم بر گلبرگ نیلوفر
وحشتم که مبادا آزرده شود
لطافت بی حد دل و جان مهر پوی تو .
.
کی توان گفتم که در وصف تو حرفی زدم
چون تا ابد شرمنده ی چشمان تو
شرمنده ی نگاه روی تو.
.
عاقبت می میرم انگه که دریابم
از من دلگیرو دل شکسته
غم نشسته بر چهر ه و چشم ابروی تو
................
اونقدر ضعیف و ناتوانم در وصف مهر بی پایان عشق که هر گاه دست بر قلم بردم تا وصف عشق کنم دستم لرزید و دلم فرو ریخت و عاقبت ذره ی از همه ی وجود عشق را نتوانستم در بلند ترین شعرم بگنجانم
چقدر کلمات ضعیفند و چقدر من ناتوان
غم دل با گفت شنود در مان نشود
هیچ دل با آه دل من ویران نشود.
.
تا عاشق نشوند و درد عشق نبرند
کس لایق همنشینی با عاشقان نشود.
.
با که گویم این غم پنهان پس پرده
که به کینه سربار این جان نشود.
.
چون عشقشان شبی و شهوتیست
پس کس لایق این درد پنهان نشود.
.
همه عالم دوست در نظر اول
دوم هیچ دشمن همتای اینان نشود.
.
چون حسرت همه جانشان سوخت
خاموش نشوند تا عاشق ویران نشود.
.
جایز دم به دم سوختن لب گذیدن
که سنگ صبور به کین سرمان نشود.
.
گفت حر ف دل با من بگوی ، دوستی
نگفتم که مبادا دوستیش خصم جان نشود.
.
راز دل در دل بماند در این دهر غریب
ور نه آبروی رفته باز گردان نشود.
.
عجبم زین قوم به خیال زنده درین روزگار
تا سردلی بشنوند کینه شان درمان نشود.
.
ای سودا زدی عاشق پیشه چومن بی رنگ
خاموش تا دلت مزحکه ی این آن نشود.
.
گرحرمتی زعشق می دانی با خلوت شب گوی
تا عشقت نقل زبان دلقکان جهان نشود.
دلم گرفته است
دلم تنها ست
بس که بی حوصله از رویاست.
.
صدای می اید
در گوش کوچه می پیچد
دلم می گیرد
چشمه اشکم می جوشد .
سکوتم را
با ستاره و ماه
کنج ویرانه و تنها
با تو تقصیم می کنم
ای خلوت تنگ تاریک شبها
.
زیر تیغ نگاهم
به کلام مرا می خوانند
به دل کین من می نشانند
به مدح شعرم در خود می خموشند
از درون به نفرت به من می خورشند.
.
پایم لنگ و هر چه سنگ با من سر جنگ
تنم خسته و راه بسته و سرنوشت پر زه نیرنگ و شرنگ
.
کمی طاقت بیار ای دلکم
کمی تاب اور این تب تند دهشتناک وحشت کوری
که باز اید شاید به جان نوری ز دوری.
.
سایه ها که همواره همراه بودند به راه
مردند در ان دروتر که خرد بر زمین پیکر بلند امید و رویا.
.
دلم آشفته و نفس به اظطراب در سینه در تب و تاب
دلم خون و چشمم همه چو جیحون و در وحشت خواب
کیست که شوید این غبار را به مهرو برکت زلال آب..؟
.
حرفها به دلم
در وحشت تنهای از عشق خجلم
حرفهای پنهانی این همسایه ی سنگدلم
من فردا بی کفن مرده به راه در آب و گلم.
.
فرود نیامد به این آغوش بازم
آن ماه دور دلنوازم
گرمی نوری از دوری بر نخواست بازم
چشمانم در پرسش که دنیا کدر است یا که ابدیتم تاریک است، در چنین رازم
.
کنایه می زند خفاش به جیغ آشفته
که خورشید مرد در ان دم که پشت بلندایی خفته
در خم این شب تیره مرا ننگی خفتی به طالع ام نهفته.
.
نفس، نفس، صداهای خفه ی در جایی
که می نالد چون شبح در لحظه گه گاهی
هستم و نیستم شایدم باید که چونین برخواستن به خونخواهی خود برابر ماه ی .
.
دلم تنگ است و نهان آشفته
کیست که اینچونین خموش در پیش پایم خفته یا مرده ...؟
چو امواج
ز خود رانده
رو به ساحل
می دویم بی سرپا
که خبری از خود بیابیم باز
نمی یابیم خود را .
.
چو بیابانگردان تنها
سفرها می کنیم
طولانی به هر کجای این ناکجا و باز
باز می گردیم
خسته و غبار آلوده ی این جاده ها
چشمها در پی نوا های غریب
به هر سو می دوند
و پا ها در اختیار دل
شوریده و سرگردان
به هر سو می روند
ولی اما کجا ست اینجا.
.
همان نقطه ی آغاز خط سرگردانی ست
عاقبت این همه رفت و پوچی و باز گشت ما.
.
که دریا خود خبر از خود نگرفت
در حضور خود به اعماق ژرفش.
که بیابان گرد دید و ندید آنچه باید می دید
که وجودش سرگردان دنبال او
همیشه حیران از پی خود .
.
سرگردان وهم بودن
که بود ست همیشه بوی از آشنای
که بوی حضور است
که می تراود از درون
که بیا بیا به خود باز بیا
همین جاست
اغاز پایان همه دنیاها
اول راه ادراک خدا.
.
درون رازها نهان ست
چشمها در برون حیران
دنبال آینه.
وجود پر زه اعماق نایافته
که جواب همه چرا های از زبان بر خواسته
با که گوید این راز بی رنگ:
که هر چه هست هر چه بود
در درون است نه زبرون
انکه بر بلندای جهان ایستاد
چیزی نشنید جز راز وجود
دلها مان اسیر توهم فاصله ها و دیده ها
درتوجیح انتظاری کال
که می روید به جهل اندیشه ها.
.
من اینجا
آن دیگر بایدش در جای زدستم جدا
چرا های بزرگ ذهنمان
جوابهای از سر جهلمان......
( ما ) ، زاده نمی شود
مگر در لمس سرنگشتان احساس کذب گرما و سرما
در حیطه و غرنطینه ی زندان دنیا.........!!
.
وانگاه سوالی نمی روید در این حقیقت
نوای نی دلم را خون چرا می کند...؟
سوزش نایش از کجاست ...؟
حنجرش یادگار نوای ناله ی پرسوز کیست...؟
چقدر این نوای غریب آشناست...؟
.
همان گونه صدای عشق می لرزد چو نی
دل آشفته ی جنون زده هم
نقطه ی عطفش کجاست...؟
در تلاقی چه آهنگی
صدای غریب همگون صدای آشنای عشق ماست..؟
.
آدمی در این سو
دیگری عشق ست و آنک
لاجرم در قید بندگی زمان
در شرط گذر مکان
به رویش کلام انتظار فاصله گویند چه دورست
این کوی تا ان کوی...!
.
دل اما ، حرفی جدای کلام انحصار عقل زبان
به درکش کس دست نمی ساید
این غریب گمشده در درون
می لرزد به آهی کز نسیمی ببارد بر سرش
به بال قاصدکی نشسته بر بال بی رنگش
خبری که عطر عشق است ، می زاید
به درد درون واژه های بی رنگ و بی صدای در برش
به هذمش گوش دل باشد..

به دل طلب روی تو افتاد ، به درد
عشق: تو را در دم از دل طلب می کرد.
رهم جاده ی بی کسی بود ، هزار سال
مفلوک دلم ، در دام بلا نام تو تکرار می کرد.
پس آن نام چه بود ، آرامش خوابی
که من بیمار ، دردم دوا می کرد.
درب اتاق سیاه و تاریکم ، این جهنم
روبه مهر تو ، نفهمیدم که باز می کرد.؟
دم به دم یا حسین ، غوط ور در دریای خواب
بیچاره منم که در درد ، عشق تو گرفتارم می کرد.
وامانده زه هر ره دیدم هنوز
شکسته بالی با حسین حسین ، باز پرواز می کرد.
گر مستی تو نبود و آن ساغر عشقت
مرگ دم به دم مرا صدا می کرد.
.
مهر تو ، لطف اهورا ، مددی یا علی
عشق حسین عباس با من چه ها می کرد..
.
خیس شرم ، ز روی پاک و مهر نگاهت
کاش خداییم جانم فرش نگاهت می کرد.
.
از دل برود آن که از دیده رود ، که گوید؟
که توان تو را از دل و دیده جدا می کرد؟
.
غرقه غرور و گناه خاک ، پوسیده ی مرگم
عاقبت به هر ره لب و جانم حسین حسین ها می کرد.
هر گاه که عطر حضورت تنم را از شرم لرزاند
از خجلت دلم ، سیلی لطف تو خدا خدا می کرد.
ای بی خبران تو به شکن کمی فکر کنید
اگر ارباب نبود ، که شفاعت ما پیش خدا می کرد ؟

دلم تنگ هواي خوش عشق
درد به در اکسيژن انسانيت
گم شدم و مفلوک...
.
حال تو بگو ای از ره رسیده
راه مي داني يا گم کرده راهي
همراهي يا همدرد راهي.
.
بگو با من
آشناي يا غريبي پشت يک نگاهي
تو کیستی
که هنوز در بند چون چرایی.
.
گام در راه عشق نهادن چون نمی خواهد
بی چون است
چرا ها خود جواب دل پر ز جنون است.
.
کلام بر لب راندن به راه احساس
تفکر و عقل نمی خواهد
عاشق پریشان است دیوانه ، مجنون است.
.
کیست که دم از عشق زند و با عقل حکم کند
با احساس قافیه بچیند
با فکر دروازه ی گشاد دهان مردم سر کند.؟
.
اه ازین عاشق نما های پر از ادعا
امروز آتشین
فردا خالی از احساس
جنگل عشق در دمی شود بیابان صاف خدا.
.
آه ازین یاوه سرایان شاعر نما
امروز از عشق گویند
فردا منکر خود می شوند خدا.
.
چه افسون شهریست این شهر فرنگ
چه لیلی های دارند از همه رنگ.
همه مجانینش ادعای عاشقی دارند یقه دریده
امروز دنبال این لیلی و فردا دنبال یک غریبه.
چشم هاشان هر دم نوای می زند
دلهاشان به هر نگاه ی پر می زند.
.
منت یار بودن بر گرده ی هم می گذارند بار می کشند
عشق را به مستی هر شب در آغوشی جار می کشند.
.
ما نفهمیدیم تو از کیانی
امروز با فلانی فردا با آنانی.
نگفتی کیستی اهل کجای چیستی؟
اما هرچه هستی خوش باش
چون خوش رنگی و بی رنگ نیستی
............................................................................
دوستان بسیار کم لطف شدن و بی وفا اما گله ی نیست .. من نه از چاپ لوسی های که وب گردها می کنن خوشم میاد نه بلدم این کار را ...دوست واقعی کم هست و قیمتی دارد .. ولی بی رنگ همیشه بهای دوستی را پرداخت می کنه و بی وفا نیست اما چاپلوس ووو اینها هم نیست ... راز شهر شهر همه بی رنگ هاست حتی اگه اون یه نفر باشه و فقط توی که داری می خونی .. یا علی
این یه حرف بود با دوست گلایه نیست
دارم خیلی سعی می کنم چیزی برای جواب به حرفهای پیدا کنم که هر روز زمزمه می شه در گوش من .
رفتن و تنهای 
حرفهای تکراری
اما هنوز مانده و ام باز می مانم .چون من رفتن را نمی دانم .
.
منتظر فردا منتظر فردا اما فردا هیچ وقت نیامد و ما هنوز پشت در امروز حسرت می کشیم گذشته را و چشم می دوزیم اینده را .
.
چه تلخ می گذرند لحظه ها من منتظرم تا تو بیایی که در شبی نم گرفته از عطر باران روی سختی جاده ها در سکوت یک دیگر بشنوم صدای پایی تورا بفشارم دستت را حس کنم گرمی بودنت را... ..
.
هر لحظه این امید های قشنگ می گذرند از ذهن بی رنگ. فردا مال من است پر از رویا های واقعی پر از حرفهای عاشقانه پر از بوسه های زیبایی .
اما چرا دم به دم نومیدی می ریزی با کلمات در کام لحظه های من ؟
حرف رفتن من را باید من بزنم نه تو.!
اگر رفتن مال من است باید من بگویم خدا حافظ نه تو دم به دم بگویی که می روی بی تردید برو....
..
پوز خنده ابلیس را می شنود جانم من پشت تمام نومیدی های من
در تلنگر غم به شیشه ی جانم .
اما من همچنان سخت بر پای خود می مانم که من بی رنگ بی رنگم
عاشق می مانم ..
.
عاشقانه ماندن سر جان است و من با عشق نفس می کشم و زنده می مانم .عشقی که هیچ کس یاد ندارد. نه فرهاد نه مجنون از ان سهمی ندارند من بی رنگم و عشقم بال پرواز من به روشنایی امید های دورم به فردای تاریک و پر از تردید
من خمار آغوش گرمی در این شب سرد م
که تنهای می سوزاند استخوان احساسم را
شب می تازد بر رویا هایم
و ماه هنوز گیج چرا های من است.
.
من تشنه ی لبهای سرخ داغی هستم
برای لب فرو بستن از این درد بودن و فر سودن
برای فرو دان این تلخی کشنده ی کابوسهای نیم شبم
مبادا ناله های من
آزارده کند خواب این دیوارهای پیر را.
.
دستان من این راه پویان هم ره زهن من
در هنگام تولد و درد زایش شعر من
خسته و بیتاب در پی تن اندامی از شرمند
که پار ه کنند حیای گلی به نوازش و خواهش
پشت هزار تو در توی معمای حجاب
در پستوی شبی سر خوش تنهای من و توی
برای آغاز سطر اول ....... ما .
.
چقدر بی تاب عشق باز ی و ناز کردن گلی در آغوشم
که من پرم از حسرت ها
در بستر سرد خود پشت این فاصله ها .
.
خسته از هم نشینی با ارواح
از وحشت شب
از این کابوس ها
کاش بشنود فریاد خواهش و التماس دلم
قانع ام حتی به عشق بازی در رویا .
.
بی رنگ از همه دنیا به اندازه ی دنیا درد دارد
راضی ست به لحظه ی دیداری پشت همه کابوسها
در کوچه پس کوچه ی خواب
اندک جرعه ی بوسه ی
یا که عشق بازی حتی سراب.

لبخند های بیمار پشت پوچی لحظه ها
کلماتند که پر می کنند این خلاء انتظار و حسرت
کلمات پوچی مطلق
ورد آهنگین بی مفهوم زبان .
همیشه اماها آتش می زنند دل را
و ای کاشها غوغا می کنند
دریای آرام خاطر را .
فریب یک نفس است ، زندگی
جازبه ی انسانیت
که فردا مال من است و اما
هیچ نیست در صندوق دیروز ها
و هرگز به بار نمی نشیند فردا.
دنیا همین سکوت است که طوفانی از حوادث
در ذهن خود می پرورد
حادثه ی بزرگی چون درد زادن و زاده شدن
گذری بر گردابی چون عاشق شدن
درد را تجربه باید
زخم ها خواهد نشست بر دل
اما همیشه این ست ورد گونه بر زبان
کاش ، افسوس ، شاید
من این را پرسیدم
بودن یا نبودن را گفت :(شکسپیر)
چه دردی ست ندانستن و میان دو هیچ زیستن
چه تلخ است بلاتکلیفی میان زندگی کردن
شایدم به اختیار سوختن.
همه رفتن
همه گفتن
همه رقصیدن ، مرد و زن
همه خندیدن
اما من نشستم تا ببینم و هر گز ندیدم.
طوفان زده هر گز خبر خود ندارد
زنده خبر از تکرار نفس .
کاش آینه ی یافت شود در جزیره ی متروک چرا ها
خود را باید دید
یا به تیزیش رگ حیاط باید پاره شود
پشت ولنگاری میان رسیدن یا نرسیدن به سرابها

خستگی را به که بگوییم که خسته ترمان نکند .!!؟
تنهایی را به که بگوییم که تنهاترمان نکند .!!؟
قلبمان را به که بدهیم که شکسته پسمان ندهد.!!؟
واینکه باز حرف حرفی از سر تردید ...؟؟؟
میگن هر کسی که از دریچه عشق وارد میشه نباید دنبال چیزی درون دیگری بگرده چون اگه اینکارو بکنه
بلاخره یه وقتی که یه روز پیداش کرد می زاره می ره در این صورت اگه دنبال چیزی نگشت و فقط به خاطر خودت امد در این صورت شاید بمونه .....؟
به قول مولانا در عشق نه نداریم تو بگو بپر من می پرم تو بگو بمون من می مونم تو بگو برو من می رم ...
گفتم بمون برات اب می شم می رم تو قلب زمین .
گفتم بمون سنگ می شم می رم تو دل کوه
گفتم هوا می شم می رم تو عمق نفسات
گفتم بمون میشم از جنس شدن نه بودن
اما انگاری خیلی دیر شده بود....
واما گاهی هم انتخاب دست ما ادما نیست گاهی باید به تقدیر هم عادت کنیم
به اینکه چرا یکی دریچه اش رو به اسمان باز است
یکی به دریا
ودیگری رو به کویر .....

سلام مهربون
لیلی و مجنون یه داستان بیش نیست شاید وقتی که مجنون قلم بدست گرفت کاش همه چیز رو میدید و می نوشت می دید که عشق جز سر پناهی برای بی پناهیها نبود شاید بهتر بود می نوشت عشق جز کمبود فرو رفتن تو بی گمانیها نبود.....!!!
کاش وفتی می خواست کوزه رو با سنگ بشکنه با یه یه سنگ از جنس تردید دل رو می شکست تا این ملت بر این باور باشند که عشق چیزی نبود جز تپش قلبهای که همواره بر روی این زمین سرد بی تابند .....؟؟؟
همیشه تو این باور بودم که اگه یه روز عاشق باشم چه خواهد شد این و خیلی ها از خودشون پرسیدند ولی خوب شاید حقیقت این بود که ما انسانها به عشق زیاد اب و رنگ دادیم ما بودیم که از یه کاه کوه ساختیم .
وقتی که تو عشق حرفی از راز زندگی حرفی از رصالت عشق نیست حرفی از بودن وشدن نیست حرفی از ایثار نیست چطور می تونم به عشق شک نکنم به خودم و هر انچه که هست .
چرا بعضیها دوست داشتن وباعشق اشتباه می گیرن .؟؟؟
چرا بعضیها عادت و با عشق اشتباه می گیرن .؟؟؟
چرا بعضیها کمبود و باعشق اشتباه می گیرن .؟؟؟
چرا چرا چرا ...........؟؟؟
گاه انچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن اری است . (شاملو)
وقتی عشق برای مزایده است
اعتمادی نیست
بدون اعتماد
عشقی وجود نداره....
! حرف زیاد بود ولی دل یاری نکرد.....!

خوب بگرد و ببین ؟
در قعر سیاهی های زندگی !
باز جایی برای لبخند هست؟
اگر زخمی خار شدی !
عطر گل هم هست
و گاهی خلوتی بی رنگ
برای بغز تو
برای گریه هم هست
پس من فردا هم زنده می مانم .......
عرق سرد نا امیدی.
مزه تلخ تنهایی .
احساس ممتد بیهودگی .
شاید باید .
اینگونه خط سرخی به اخر دفتر حسرتها کشید .

وفادار به دروغ هایی که خجالت می کشند راست بگویند
وفادار به قطب نماهای معیوبی که به گمراهه ها اشاره می کنند
وفادار به ساعت های فراموشکاری که زمان را به تأخیر می اندازند
وفادار به کازانواها، دون ژوان ها، سوپرمن ها،
و مردهای دیگری که اسمشان همه یکی بوده است
و
وفادار به تو.
عزیزم، می دانی
دکترم می گوید خنجرهای زیادی در پشتم دیده است
پیشرفت پزشکی را شکر می گویم
و از ماشین های اکس ری و کت اسکن و ام آر آی هم
سپاسگزارم
کاش می دانستی
سال هاست که از درد زخمهایم
طاقباز نخوابیده ام.
عزیزم، می دانی
گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی
می گویند بیماری ام را تشخیص داده اند
و آخرین راه علا ج من،نفَس کشیدن است
تن ها اگر دست ها ی مهربان تو
که زندانبا ن سم ج گلوگاهم بوده اند،
می فهمیدند.
گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی...

مي توانم نگه دارم دستي ديگر را
چرا كه كسي دست مرا گرفته است
به زندگي پيوندم داده است .
راستش این روزها مثل خیلی از ان روزها(!) دست ام و دل ام به قلمی نمی رود ... نه این که مطلبی اماده نداشته باشم نه! اما نمی دانم چرا اینقدر با خودم کلنجار می روم تا چیزی را اینجا اضافه کنم!